سلمان فارسی که بود؟ازکجا امد؟چرا؟چگونه؟به کجا رفت؟سر انجامش چه شد

 
سلمان جوینده حقیقت

این چه فنا در حقیقت، و چه عشق به حقیقت، و کدام سر پر شورى بود که او را با طیب خاطر و به میل خود، از آغوش ملک و خاک و نعمتهاى پدرش، بدر برد و به دنبال گمشده‏اى که آنهمه دشوارى و مشکلات و مشقتها در سر راه آن بود، به تکاپو انداخت بطورى که با کمال جدیت و با نهایت زحمت، و پیوسته عبادت کنان، از سرزمینى به سرزمین دیگر، و از شهرى به شهر دیگر منتقل مى‏شد؟!
سلمان فارسى

این بار قهرمان داستان ما از سرزمین فارس چهره نشان مى‏دهد.
پس از ظهور اسلام، از سرزمین ایران رجال بسیارى برخاستند که به آئین اسلام گرویدند و اسلام از آنها بزرگمردانى ساخت که در میدان مسابقه علم و ایمان و در این جهان و آن جهان کسى به گردشان نمى‏رسد.
و این، یکى از نکات جالب و اسرار عظمت اسلام است که در روى زمین به هیچ کشورى قدم ننهاد مگر اینکه تمام نبوغها و استعدادها را بطرز اعجاب ـ آمیز و خیره کننده‏اى بر انگیخت و ذخائر معنوى و نبوغها و ذوقها را که در عقل و فکر مردم، همچون گنجى شایگاه در دل زمین، خوابیده بود، همه را بیرون آورد.
و لذا مى‏بینید فلاسفه مسلمان، اطباى مسلمان، فقهاى مسلمان، ستاره شناس و فلکى دان مسلمان، مخترعان مسلمان، دانشمندان مسلمان، و ریاضى دانان مسلمان همچون ستارگان فروزان از هر افقى درخشندگى آغاز کرده و همچون آفتاب درخشان در آسمان هر سرزمینى طلوع کردند بحدى که تاریخ قرون اولیه اسلامى پر از نبوغهاى شگفت انگیزى است که در جنبه‏هاى مختلف عقل و اراده و تکامل روحى به ظهور پیوسته است. درست است که وطنهاى این افراد، مختلف بود ولى همه از یک دین پیروى مى‏کردند!
خود پیامبر (ص) از جانب خداى بزرگ و دانا، از این گسترش فرخنده آئین خود خبر داده بود و در پرتو مساعدت زمان و مکان روزى فرا رسید که پیامبر به چشم خود دید پرچم اسلام در آسمان کشورهاى روى زمین و بالاى کاخهاى زمامداران دنیا چگونه به اهتزاز در مى‏آید؟
سلمان فارسى شاهد جریان بود، و به آنچه پیامبر فرموده بود نهایت ایمان و اطمینان را داشت.
جریان در سال پنجم هجرت روز خندق اتفاق افتاد، موقعى که عده‏اى از سران یهود به منظور دسته بندى و عقد اتحاد میان عموم مشرکین و تمام قبایل و دسته‏ها، بر ضد پیامبر اسلام و مسلمانان، به مکه رفتند تا از آنها پیمان بگیرند که همگى در جنگ مهمى شرکت جویند که ریشه دین جدید را برکنند و یهود را یارى کنند و همگى صف واحدى تشکیل دهند تا اساس آن دین را بر اندازند.
نقشه خائنانه جنگ چنین طرح شد که سپاه قریش و قبیله«غطفان»، مدینه، پایتخت حکومت اسلامى را از خارج مورد حمله و ضربت تهاجمى قرار دهند و در همان حال قبیله«بنى قریظه» که در مدینه سکونت داشتند، از داخل مدینه و از پشت سر صفوف مسلمانان، حمله را شروع کنند و به این ترتیب مسلمانان را در میان دو سنگ آسیاى جنگ قرار داده کاملا خرد کنند و چنان بلائى بر سر مسلمانان آوردند که هرگز فراموش نکنند.
ناگهان پیامبر (ص) و مسلمانان در برابر سپاهى قرار گرفتند که با عده‏اى انبوه، و ساز و برگ جنگى سهمگینى نزدیک مدینه کنار چاه آبى اردو زده بودند. مسلمانان که ناگهان در برابر عمل انجام شده وحشتناکى قرار گرفته بودند، نزدیک بود از وحشت غافلگیرى قالب تهى کنند.
قرآن وضع آن روز مسلمانان را چنین تصویر نموده است:
«بیاد آورید آن وقتى را که لشگر کفار از بالا و پائین بر شما حمله ور شدند و چشم‏ها حیران شده و جان‏ها به گلو رسید و به وعده خدا گمان‏هاى مختلف بردید، مؤمنان حقیقى به وعده حق و پیروزى اسلام خوش گمان و دیگران بد گمان بودند». (1) بیست و چهار هزار نفر مرد جنگى تحت فرماندهى«ابو سفیان» و «عیینة بن حصین» نزدیک مدینه رسیدند تا مدینه را محاصره نمایند و چنان ضربت سخت و قاطعى وارد سازند که یکباره از محمد (ص) و آئین او آسوده گردند.
چنانکه گفتیم این سپاه تنها از طرف قریش بسیج نشده بود، بلکه تمام قبائل و دسته‏هائى که اسلام را براى خود خطر بزرگى حساب مى‏کردند، در کنار قریش بودند این لشکر کشى آخرین کوشش و مبارزه قاطعى بود که دشمنان پیامبرـاعم از افراد پراکنده، و جمعیت‏ها و قبایل و قشرهاى مختلفـآن را آغاز نموده بودند.
مسلمانان خود را در موقعیت دشوارى دیدند، پیامبر اصحاب خود را گرد آورد تا با آنها در این باره مشورت کند، طبعا پس از تشکیل شورا، همگى رأى به جنگ و دفاع از پایتخت اسلامى دادند ولى در این که این دفاع چگونه باید باشد، اختلاف نظر وجود داشت، در این هنگام مرد بلند قامتى با موهاى پر پشت و انبوه که بسیار مورد علاقه و محبت پیامبر (ص) بود از جا حرکت کرد.
آرى«سلمان»حرکت کرد و از بالاى تپه بلندى نگاه دقیق و کنجکاوى به شهر مدینه افکند و مشاهده کرد که مدینه در میان حصارى از کوهها واقع شده و سنگها و صخره‏ها اطراف آن را احاطه کرده است، فقط در میان آنها یک شکاف طولانى و وسیع و هموارى وجود دارد که سپاه دشمن به آسانى مى‏تواند از آنجا به حریم شهر مدینه یورش و حمله کند.
سلمان در وطن خود ایران، بسیارى از وسائل و نقشه هاى جنگى را دیده و از آنها اطلاع داشت، لذا طرحى خدمت پیامبر (ص) عرضه داشت که در هیچ یک از جنگهاى عرب سابقه نداشت و مردم عرب اصولا تا آن روز کوچک ترین آشنائى با آن طرح نداشتند. پیشنهاد او این بود که: خندقى کنده شود که تمام منطقه باز و بلا مانعى را که در اطراف مدینه است، حفظ کند.
خدا مى‏داند اگر این خندق را نمى‏کندند، سر انجام مسلمانان در آن جنگ چه مى‏شد؟قریش که اصولا چنین خندقى را ندیده بودند از مشاهده آن دچار حیرت شدند،قواى قریش مدت یک ماه در خیمه‏ها لمیدند، و در ظرف این مدت نتوانستند به مدینه راه یابند، عاقبت در یکى از شبها خدا باد بسیار تند و سرد و سیاهى را بر انگیخت و خیمه‏ها را از جا کند و قریش را پراکنده ساخت، ابو سفیان در میان سپاه خود فرمان داد: کوچ کنند و به همان جائى که آمده‏اند برگردند، و گر نه روز بروز نا امیدى بر آنها چیره شده و ناتوان خواهند گشت!
در ایام حفر خندق، سلمان در میان مسلمانان که همگى مشغول کندن خندق و تلاش و کوشش بودند، در محل مأموریت خود قرار مى‏گرفت. پیامبر (ص) نیز هماهنگ با سایر مسلمانان ضربات کلنگ را بر زمین وارد مى‏آورد، روزى در قسمتى که سلمان با گروه خود کار مى‏کرد، کلنگ‏ها بر سنگ سیاه رنگ بسیار سختى برخورد.
«سلمان» مردى قوى بنیه، و داراى بازوان نیرومند بود بطورى که یک ضربت بازوى پر قدرت او سخت ترین سنگها را مى‏شکافت و ریزه‏هاى آن را به اطراف پراکنده مى‏ساخت ولى وقتى کلنگ او به این سنگ رسید در برابر آن عاجز ماند. به یاران خود گفت کار این سنگ بر عهده همگى شماست،ولى به زودى ناتوانى آنها نیز آشکار گشت.
«سلمان» نزد پیامبر (ص)رفت و اجازه خواست براى رهائى از مشکل کندن آن سنگ سخت و استوار، مسیر خندق را تغییر دهند. پیامبر (ص) به اتفاق سلمان آمد تا آن زمین و سنگ را شخصا مشاهده نماید، وقتى ملاحظه کرد، کلنگى طلبید و به یاران خود فرمود کمى دورتر بروند تا ریزه‏هاى سنگ به آنها اصابت نکند.
آنگاه نام خدا را بر زبان جارى ساخت و هر دو دست را که دسته کلنگ را محکم گرفته بود، با اراده آهنین بلند کرده چنان بر سنگ فرود آورد که سنگ شکافته شد از شکاف بزرگ آن برق و شعله بلندى به هوا برخاست!
«سلمان» مى‏گوید: من شخصا آن شعله را دیدم که اطراف مدینه را روشن ساخت، پیامبر (ص) صدا زد:
«الله اکبر!کلیدهاى سرزمین ایران به من داده شد، کاخهاى حیره و مدائن کسرى بر من روشن گردید، بى شک امت من بر آن ممالک غلبه خواهند کرد»بعد کلنگ را بلند نمود و ضربت دوم را فرود آورد، عین همان پدیده تکرار شد، از سنگ شکافته شده، برقى جهید و شعله‏هاى نورانى به هوا برخاست و پیامبر تهلیل و تکبیر بر زبان جارى ساخت و گفت:
«الله اکبر! کلیدهاى سرزمین روم به من عطا شد، این شعله، کاخهاى آنجا را بر من روشن ساخت، بى شک امت من بر آنجا غلبه خواهند کرد».
سپس ضربت سوم را وارد ساخت، سنگ استوار و سر سخت تسلیم شد و در برابر نیش کلنگ پیامبر (ص) از جا تکان خورد و برق درخشان و خیره کننده‏اى از خود ظاهر ساخت ،پیامبر تکبیر گفت، مسلمانان نیز با او همصدا شدند پیامبر (ص) فرمود: هم اکنون کاخهاى سوریه، صنعاء و سایر کشورهاى روى زمین را که بزودى پرچم اسلام در آسمان آنها به اهتزاز در خواهد آمد، مى‏بینم، مسلمانان با اعتقاد کامل فریاد بر آوردند:« این،وعده‏اى است که خدا و پیامبر او داد بى شک خدا و پیامبر راست مى‏گویند».
سلمان یگانه عضو شوراى عالى جنگى بود که حفر خندق را پیشنهاد کرد، سنگى هم که پاره‏اى از اسرار غیب و آینده از آن پدید آمد، مربوط به کار سلمان و در قسمت او بود که در کندن آن از پیامبر (ص) یارى خواست، او کنار پیامبر(ص) ایستاده و آن نور را مى‏دید و بشارت را مى‏شنید و آن قدر عمر کرد تا مصداق آن بشارت را در خارج به چشم خود مشاهده کرد و بر ایمان او افزوده شد و مایه نشاط حیات معنوى او گردید، سلمان دید در شهرهاى ایران، روم، قصرهاى صنعا ( یمن)، سوریه، مصر، عراق و بالاخره در تمام گوشه و کنار زمین نغمه‏هاى دل انگیز اذان از بالاى مأذنه‏ها طنین مى‏افکند و امواج هدایت و خیر را پخش مى‏کند و دلها را به وجد و سرور مى‏آورد.
اینک سلمان است که در زیر سایه درخت سر سبز و خرمى که در جلو خانه او در مدائن، شاخ و برگ بر افراشته است، نشسته، با همنشینان خود از جانبازى هاى بزرگى که در جستجوى حقیقت به عمل آورده، سخن مى‏گوید براى آنها حکایت مى‏کند که چگونه دین قوم خود یعنى مردم ایران را رها کرد و اول به سوى مسیحیت و بعد به سوى اسلام گرایش نمود و آنرا پذیرفت، و چگونه در جستجوى آزادى عقل و روحش، خانه و خاک پدر بزرگوار و مهربان خود را ترک گفت و خود را در دامن فقر و تنگدستى انداخت! و چگونه در جستجوى حقیقت در بازار برده روشى به فروش رفت؟.
و بالاخره چگونه با پیامبر (ص) ملاقات کرد، و چگونه به او ایمان آورد؟ اینک بیائید به مجلس با شکوه او قدرى نزدیک شویم و به داستان شگفت انگیزى که حکایت مى‏کند، گوش فرا دهیم:
من در اصل اهل اصفهان بودم، از قریه‏اى که«جى»نامیده مى‏شد، پدرم در زمین خود کشاورزى مى‏کرد، پدرم فوق العاده به من علاقه داشت.
در آئین مجوس خیلى زحمت کشیدم، حتى پیوسته ملازم آتشى بودم که مى‏افروختیم و نمى گذاشتیم خاموش گردد.
پدرم ملکى داشت، روزى مرا به آنجا فرستاد،از خانه بیرون آمدم، در راه گذارم به معبد نصارى افتاد، از داخل معبد صداى خواندن دعا و نماز به گوشم رسید، داخل شدم تا ببینم چه مى‏کنند، دعا و نماز آنها، مرا تحت تأثیر قرار داد، با خود گفتم: این دین بهتر از دینى است که ما داریم، تا غروب آفتاب همان جا ماندم و به ملک پدر و نزد او بر نگشتم تا اینکه کسى را به دنبال من فرستاد.وقتى که وضع و دین نصارى مرا تحت تأثیر قرار داد از مرکز دین آنها پرسیدم گفتند: در شام است.
موقعى که نزد پدرم برگشتم به او گفتم:گذار من به مردمى افتاد که در کنیسه خود نماز مى‏خواندند، از نماز آنها خیلى خوشم آمد، فکر کردم دین آنها بهتر از دین ما است، پدرم خیلى با من بحث و جدل کرد، من نیز با او مشاجره کردم، پدرم مرا زندانى ساخت و زنجیر بر پاهاى من بست!، به نصارى پیام فرستادم که من دین آنها را اختیار کرده‏ام، و درخواست کردم وقتى که قافله‏اى از شام بر آنها وارد مى‏شود، پیش از آنکه به شام برگردند، مرا خبر کنند تا همراه قافله به شام بروم.آنها نیز چنین کردند، زنجیر را پاره کردم و از زندان گریخته با آنها به شام رفتم، آنجا پرسیدم عالم بزرگ شما کیست؟
گفتند اسقف رئیس کنیسه است، نزد او رفتم و داستان خود را براى او تعریف کردم و نزد او، ماندگار شدم، در این مدت خدمت مى‏کردم، نماز مى‏خواندم و درس مى‏آموختم، این اسقف در دین خود، مرد بدى بود چون صدقه‏ها را از مردم جمع آورى مى‏کرد تا در میان مستحقان تقسیم کند ولى آن را براى خود مى‏اندوخت و ذخیره مى‏کرد.
او بعد از مدتى از دنیا رفت. دیگرى را جانشین او قرار دادند، من در دین آنها کسى را ندیدم که به امور آخرت راغب تر و به دنیا بى اعتناتر و در عبادت کوشاتر از او باشد.
آنچنان محبتى نسبت به او پیدا کردم که فکر نمى‏کنم پیش از آن، کسى را آن اندازه دوست داشته باشم، وقتى که مرگ او فرا رسید، گفتم، چنانکه مى‏بینى پیک اجل فرا رسیده، چه دستورى به من مى‏دهى و به التزام خدمت چه کسى وصیت مى کنى؟.
گفت:پسرک من، کسى را مثل خودم سراغ ندارم مگر مردى که در «موصل» هست.وقتى او از دنیا رفت نزد مرد موصلى رفتم و جریان را به او گفتم و مدتى نزد او ماندم.
بعد از مدتى، مرگ، او نیز دریافت، از آینده خود سؤال کردم، مرا به عابدى که در «نصیبین» بود، راهنمائى کرد، نزد او رفتم و جریان خود را به او گفتم و سپس مدتى نزد او ماندم .
زمانى که اجل او نیز فرا رسید، از آینده خود سؤال کردم، گفت: بعد از من حق با مردى است که در «عموریه» (یکى از نقاط روم) اقامت دارد نزد او سفر کردم و همانجا ماندم، و براى امرار معاش خود، چند تا گاو و گوفند دست و پا کردم.
بعد از مدتى اجل او نیز فرا رسید، به او گفتم:مرا به التزام خدمت چه کسى وصیت مى‏کنى؟گفت : «پسرک من، کسى را سراغ ندارم که عینا مثل ما باشد تا به تو معرفى کنم ولى تو در عصرى زندگى مى‏کنى که نزدیک است پیامبرى مبعوث شود که آئین او بر اساس آئین حق ابراهیم استوار است و به سرزمینى که داراى نخلستان و بین دو «حره» (2) واقع شده است، هجرت مى‏کند. اگر توانستى خود را به او برسانى غفلت نکن، او داراى علائم و نشانه‏هائى است که پنهان نمى‏ماند: او صدقه نمى‏خورد ولى هدیه را قبول مى‏کند، میان دو کتف او نشانه نبوت نقش بسته است، اگر او را ببینى حتما مى‏شناسى».
روزى قافله‏اى مى‏گذشت، از وطنشان سؤال کردم، فهمیدم که آنان از مردمان جزیرة العرب هستند، به آنها گفتم: این گاوها و گوسفندهاى خود را به شما مى‏دهم در برابر اینکه مرا همراه خود به وطنتان ببرید، گفتند: قبول کردیم.
مرا همراه خود بردند تا به «وادى القرى» رسیدیم در آنجا بود که به من ظلم کردند و مرا به یک نفر یهودى فروختند!.
در آنجا درختان خرماى فراوان دیدم، گمان کردم همان شهرى است که براى من تعریف کرده‏اند، همان جائى که به زودى شهر هجرت پیامبرى خواهد شد که جهان در انتظار ظهور او بود، ولى افسوس، این، آن نبود!.
نزد شخصى که مرا خریده بود، ماندم تا اینکه روزى یک نفر از یهود «بنى قریظه» نزد وى آمد و مرا خرید و با خود بیرون برد تا وارد شهر مدینه شدیم، به محض اینکه مدینه را دیدم، یقین کردم همان شهرى است که صفات آن را براى من تعریف کرده‏اند، نزد آن شخص ماندم، در باغ خرمائى که وى در زمین بنى قریظه داشت کار مى‏کردم، تا آنکه خدا پیامبر (ص) را بر انگیخت، و پیامبر (ص) سالها پس از بعثت، به مدینه هجرت نمود و در «قبا» در میان طایفه«بنى عمرو بن عوف» فرود آمد.
من روزى بالاى درخت خرما بودم، مالک من زیر درخت نشسته بود، ناگهان یکى از عموزادگان وى، از یهود، نزد او آمد و با او به گفتگو پرداخت و گفت: خدا قبیله «بنى قیله» را بکشد، در«قبا» براى مردى که تازه از مکه آمده،سر و دست مى شکنند، گمان مى‏کنند او پیامبر است !.
همینکه او نخستین جمله را گفت، چنان لرزه بر اندامم افتاد که از شدت آن درخت خرما به حرکت در آمد، بطورى که نزدیک بود بر سر مالک خود بیفتم!بسرعت پائین آمده گفتم: چه گفتى؟ چه خبر است؟!
صاحبم دستها را بلند کرده مشت محکمى به من فرو کوفت و گفت: این حرفها به تو چه مربوط است؟ تو دنبال کارت برو!
سر کار خود برگشتم، چون شب شد هر چه پیش خود داشتم جمع کردم و راه قبا را در پیش گرفتم، در آنجا بود که خدمت پیامبر رسیدم و وقتى داخل شدم دیدم چند نفر از یارانش همراه او هستند، گفتم:شما لابد غریبه و از وطن دور هستید و احتیاج به طعام و غذا دارید، من مقدارى غذا همراه دارم نذر کرده‏ام آن را صدقه بدهم، چون محل اقامت شما را شنیدم شما را از همه کس نسبت به آن سزاوارتر دیدم لذا آن را پیش شما آورده‏ام،بعد، خوراکى را که همراه داشتم گذاشتم زمین.
پیامبر (ص) به اصحاب خود گفت: بخورید بنام خدا، ولى خودش خوددارى کرد و اصلا دست به سوى آن دراز نکرد. با خود گفتم این یکى ـ او صدقه نمى‏خورد!آن روز برگشتم، فردا دوباره نزد پیامبر (ص) رفتم و مقدارى غذا بردم، به او گفتم: دیروز دیدم از صدقه نخوردى، نزد من مقدارى خوراک بود، دوست داشتم تو را بوسیله اهداء آن احترامى کرده باشم، این را گفتم و غذا را در برابرش نهادم، به اصحاب خود گفت: بخورید به نام خدا و خودش نیز با آنها میل فرمود، با خود گفتم: این دومى او هدیه مى‏خورد!
آن روز نیز برگشتم و مدتى نتوانستم به ملاقات او بروم، پس از چندى باز رفتم، اوء را در «بقیع» یافتم که دنبال جنازه‏اى آمده بود و اصحاب، همراهش بودند، دو عبا همراه داشت یکى را پوشیده و دیگرى را به شانه انداخته بود، سلام کردم و پشت سرش قرار گرفتم تا قسمت بالاى پشتش را ببینم، فهمید مقصود من چیست، عبا را از پشت خود بلند کرد، دیدم علامت و مهر نبوت، چنانکه آن شخص براى من توصیف کرده بود، میان دو کتفش پیداست، خود را به قدمهایش انداختم، بر پاهایش بوسه زدم و گریه کردم، مرا نزد خود فراخواند، در محضرش نشستم و ماجراى خود را چنانکه اکنون براى شما نقل مى‏کنم از اول تا آخر حکایت کردم. بعد، اسلام اختیار کردم ولى بردگى میان من و شرکت در جنگ«بدر» و «احد» مانع شد.
روزى پیامبر (ص) فرمود:«با صاحب خود مکاتبه کن تا تو را آزاد کند». (3)
با صاحبم مکاتبه کردم، پیامبر (ص) به مسلمانان امر فرمود تا مرا در پرداخت قیمتم یارى کنند، در پرتو عنایت خدا آزاد گردیدم، و بعنوان یک نفر مسلمان آزاد، زندگى کردم، و در جنگ خندق و سایر جنگهاى اسلامى شرکت‏نمودم. (4)
سلمان فارسى با این جملات درخشنده و شیرین، جانبازى بزرگ خود را در جستجوى دین حقیقى که بتواند ارتباط او را با خدا برقرار سازد، خط مشى دوران زندگى او را ترسیم کند، بیان نموده است.
راستى این مرد چقدر انسان بلند مرتبه‏اى بوده است؟، این چه برترى و بزرگى است که روح تابناک او به دست آورده است؟
این چه فنا در حقیقت، و چه عشق به حقیقت، و کدام سر پرشورى بود که او را با طیب خاطر و به میل خود، از آغوش ملک و خاک و نعمتهاى پدرش، بدر برد و به دنبال گمشده‏اى که آنهمه دشوارى و مشکلات و مشقت‏ها در سرراه آن بود، به راه انداخت بطورى که با کمال جدیت و با نهایت زحمت، و پیوسته عبادت کنان، از سرزمینى به سرزمین دیگرى و از شهرى به شهر دیگر منتقل مى‏شد؟!
اینها همه در پرتو اراده نیرومند و استوار او بود که مشکلات را در برابرش مقهور و محالات را زبون و ذلیل مى‏ساخت.
بصیرت نافذش روحیات مردم و ماهیت مذهب‏ها و حقایق زندگى را به شدت تفحص مى‏کرد، و در جستجوى خود به دنبال حق، و در فداکارى ارجدارش به خاطر یافتن راه هدایت، آنقدر پایدارى و پا فشارى از خود نشان مى‏داد که سر انجام به عنوان برده، به فروش رسید.
خوشا به حال او که خدا ثواب مجاهداتش را کاملا به او عطا کرد و او را به حق، و حق را به او رسانید و به ملاقات پیامبرش سرفراز کرد و آنگاه بقدرى به او طول عمر عطا کرد که با دو چشم خود پرچمهاى الهى را که در تمام‏نقاط زمین در اهتزاز بود دید و مسلمانان را که تمام جوانب و اطراف روى زمین را از هدایت، عمران، و عدل پر ساخته بودند ملاحظه نمود .
مگر انتظار داریم مردى که این، همت او، و این، صداقت اوست چگونه مسلمانى باشد؟ مسلمانى او، مسلمانى نیکان پارسا بود، او در زهد، در هشیارى و در پرهیزگارى، نمونه کامل اسلام بود، او مدتى با« ابو درداء» در یک خانه زندگى مى کرد، ابو درداء روزها روزه مى‏گرفت و شبها شب زنده دارى مى‏نمود، «سلمان »به این طرز عبادت افراطى او اعتراض مى‏کرد.
روزى سلمان اصرار کرد او را از روزه منصرف سازد، البته روزه او مستحبى بود، ابو درداء با لحن عتاب آمیزى گفت:«آیا تو مرا از بجا آوردن روزه و نماز در پیشگاه پروردگارم باز مى‏دارى»؟
سلمان جواب داد:«بى شک چشمان تو حقى بر تو دارند، زن و فرزندان تو نیز حقى بر گردن تو دارند، روزه بگیر ولى گاهى هم افطار کن، نماز بخوان، به مقدار احتیاج نیز به خواب و استراحت بپرداز».
این جریان به گوش پیامبر رسید، فرمود: «سینه سلمان پر از علم است».
پیامبر (ص) مکرر، هوش سرشار، و علم او را مى‏ستود، همچنانکه خوى و دین وى را نیز مورد ستایش قرار مى‏داد.
روز خندق، انصار مى‏گفتند: سلمان از ماست. مهاجران مى‏گفتند: نه، سلمان از ماست، پیامبر آنان را صدا زد و فرمود:« سلمان از ما اهلبیت است»!راستى او به این شرافت سزاوار بود .
على بن ابیطالب (ع) او را لقب «لقمان حکیم» داده بود. بعد از مرگش از على (ع) درباره او سؤال کردند فرمود:«او مردى بود از ما، و دوستدار ما اهلبیت، شما چگونه مى‏توانید مردى مثل لقمان حکیم پیدا کنید؟او مراتب علم را دارا بود و کتب پیامبران گذشته را خوانده بود، راستى او دریاى علم و دانش بود».
سلمان نزد عموم یاران پیامبر موقعیت بسیار ممتاز و احترام فوق العاده‏اى داشت، مثلا در دوران خلافت عمر بعزم زیارت، به مدینه آمد، عمر رفتارى کرد که هرگز چنین کارى از او سابقه نداشت، عمر اطرافیان خود را جمع کرد و گفت:« زودتر آماده شوید به استقبال سلمان برویم». و سپس به اتفاق یاران خود در کنار مدینه، به استقبال سلمان شتافت!.
«سلمان» از روزى که اسلام اختیار کرد و ایمان آورد، شخصیتى بتمام معنى آزاده، مجاهد و عابد بشمار مى‏رفت. او مقدارى از عمر خود را در دوران خلافت ابو بکر مقدارى در دوران عمر، و از آن پس در زمان عثمان سپرى کرد و در ایام خلافت عثمان چشم از این جهان فرو بست و به جهان ابدى گشود.
در اکثر این سالها پرچمهاى اسلام، در آفاق جهان در اهتزاز بود، گنجها، اموال، و ثروت هاى سرشار بعنوان غنیمت و جزیه به مدینه سرازیر مى‏گشت و میان مسلمانان بصورت مقررى مرتب و ثابت تقسیم مى‏شد، کم کم دایره مسئولیتهاى حکومت اسلامى توسعه یافت و به دنبال آن مناصب و پست‏هاى دولتى فراوان گشت.
آیا« سلمان» در این دوران رفاه حال و فراوانى نعمت مسلمانان کجا بود؟ آیا او را در این ایام خوشى و ثروت و نعمت مسلمانان کجا باید جستجو کنیم؟ چشم‏هاى خود را باز کنید:
آیا این پیرمرد با وقار و وزین را مى‏بینید که در آنجا زیر سایه نشسته از برگ خرما زنبیل و سبد مى‏بافد؟ او «سلمان» است!.به لباس کوتاه او که از فرط کوتاهى تا زانوهایش بالا کشیده شده است، خوب نگاه کنید این مرد با آن شکوه پیرى، و اندکى هیبت، همان سلمان است .
سهم او از بیت المال خوب بود، از چهار هزار تا شش هزار در سال بود. ولى او از این مبلغ یک دینار هم بر نمى‏داشت و همه را در میان فقرا تقسیم مى‏کرد و مى گفت:
«یک درهم مى‏دهم و برگ خرما مى‏خرم، آن را زنبیل درست مى‏کنم، به سه درهم مى فروشم، دو درهم سود مى‏برم، یک درهم براى همسر و خانواده خود خرج مى‏کنم، و درهم سوم را صدقه مى‏دهم، اگر خلیفه (عمر ابن خطاب) هم مرا از این کار بازدارد، نخواهم پذیرفت».
آیا پاکى و صفا بالاتر از این یافت مى‏شود؟
آیا خدا پرستى و کوشش در راه خدا بهتر از این مى‏شود؟
بعضى‏ها وقتى که سختى و مرارت زندگى و پارسائى بعضى از مسلمانان صدر اسلام، مانند سلمان و ابوذر و امثال اینها را مى‏شنوند. گمان مى‏کنند علت آن، طبیعت زندگى در جزیرة العرب بوده است ، زیرا عرب‏ها لذت خود را همیشه در سادگى مى‏جویند. ولى ما اینک در برابر شخصى از سرزمین ایران یعنى سرزمین خوشى و نعمت و تمدن، قرار گرفته‏ایم.
او از دودمان فقیر نبود، بلکه از میان طبقات ممتاى برخاسته بود، پس چطور شد که پس از مسلمانى، مال و ثروت و نعمت را رها کرده، پافشارى مى‏کرد که روزانه تنها به یک درهم که از دسترنج خود عاید مى‏شد قناعت کند؟.فرمانروائى را رها کرده از آن فرار مى‏کرد و مى‏گفت:«اگر بتوانى خاک بخورى ولى بر دو نفر فرمانده و رئیس نباشى، خاک بخور ولى رئیس مباش!».
چه عاملى باعث شده بود که او از ریاست و منصب فرار کند جز در صورتى که منصب، منصب فرماندهى سپاه اسلام باشد؟.
آرى او فقط در صورتى این گونه سمت‏ها را به عهده مى‏گرفت که یک هدف خدائى مثل جهاد با کفار در میان بود یا شرائطى پیش مى‏آمد که غیر از او کسى صلاحیت چنین مقامى را نداشت، در این گونه موارد، خواه ناخواه آن را قبول مى‏کرد و با دل ترسناک و چشمان اشکبار گردن مى‏نهاد.
چه عاملى باعث شده بود که بعد از اینکه مسؤلیتى را در موارد لازم قبول مى‏کرد، از گرفتن مقررى حلال امتناع مى‏ورزید؟.
«هشام بن حسان» از «از حسن» نقل مى‏کند که:
«سهم سلمان از بیت المال پنچهزار بود و بر سى هزار نفر حاکم بود ولى در عین حال موقع ایراد خطبه همان عبائى را مى‏پوشید که موقع خواب نصف آنرا بستر قرار مى‏داد و نصف دیگر را به روى خود مى‏کشید، و وقتى که مقررى را دریافت مى کرد، همه را میان فقرا تقسیم مى‏کرد و فقط از دسترنج خود مى‏خورد».
چه عاملى باعث شده بود که او این کارها را مى‏کرد و این همه زهد از خود نشان مى‏داد و حال آنکه او یک نفر ایرانى و زاده نعمت، و پرورش یافته تمدن بود؟.
باید جواب این پرسش‏ها را از خود او بشنویم که در بستر مرگ موقعى که روح بزرگش براى ملاقات پروردگار آماده مى‏گردید،« سعد بن ابى وقاص» براى عیادت به خانه او داخل شد، سلمان گریه کرد، سعد گفت:« اى ابا عبد الله چرا گریه مى کنى در صورتى که پیامبر هنگام وفات از تو راضى بود؟».
سلمان جواب داد:
«سوگند به خدا گریه من نه از ترس مرگ و نه در اثر طمع به دنیاست، بلکه بخاطر وصیتى است که پیامبر به ما کرده بود و آن این بود که:«باید نصیب هر یک از شما از دنیا مثل توشه یک نفر مسافر باشد، اینک من از دنیا مى‏روم و پیرامون من اینهمه اثاث هست»!مقصودش از آنهمه اثاث،اشیاء فراوان بود!.
سعد مى‏گوید: به اطراف او نگاه کردم جز یک آفتابه و یک کاسه بزرگ، چیزى ندیدم، گفتم : یا ابا عبد الله وصیتى کن، تا آنرا از شما داشته باشیم، گفت:
«سعد!
در هر تصمیم که مى‏گیرى‏در هر حکمى که مى‏کنى‏به هنگام دست دراز کردن به هر تقسیمى، خدا را بیاد آور».
گوینده این سخن همان کسى است که به همان نسبت که از دنیا، با آن همه اموال و مناصب و جاه و مقام، روى گردان بود، دل خود را لبریز از بى نیازى ساخته بود زیرا پیامبر (ص) به او و عموم یاران خود وصیت کرده بود که: نگذارند دنیا مالک آنها گردد، و هر یک از آنها جز بمقدار توشه مسافر برنگیرد.
سلمان کاملا به وصیت پیامبر (ص)احترام گذاشت، با وجود این، وقتى که دید روحش آماده رحلت از این دنیا مى‏گردد، از ترس اینکه از حدود خود تجاوز کرده باشد، اشک از چشمانش جارى گشت. در اطراف او جز یک کاسه که در آن غذا مى‏خورد، و یک آفتابه که با آن اب مى‏خورد و وضو مى‏گرفت، چیزى نبود با این حال خود را خوش گذران حساب مى‏کرد، پس اگر گفتیم او نمونه کامل تربیت شدگان اسلام است مبالغه نگفته‏ایم.
در ایامى که او حاکم مدائن بود، کوچکترین تغییرى در حالش راه نیافت ـ و همانطورى که دیدیم ـ از اینکه حتى یک دینار از مقررى حکومتش را دریافت کند، خوددارى مى‏کرد، و پیوسته نان زنبیل بافى را مى‏خورد، و لباش جز یک عبا نبود، آنهم در پستى و کم ارزشى با لباس سابقش رقابت مى‏نمود!
روزى در راهى مى‏رفت، مردى را دید که از شام مى‏آمد و یک بار انجیر و خرما به دوش کشیده بود، بار، بر دوش مرد شامى سنگینى مى‏کرد و او را به زحمت مى‏انداخت، به محض اینه چشم مرد شامى در برابر خود به شخصى افتاد که وضع ظاهرش نشان مى‏داد از مردمان معمولى و فقیر است، به فکرش رسید که بار را به دوش او بگذارد، و وقتى که به مقصد رسانید، چیزى در خور زحمتش به وى بدهد. به آن شخص اشاره کرد، او هم جلو آمد، مرد شامى به او گفت: این بار را از دوش من بگیر، و به خانه من برسان، او بار را گرفت و دوتائى راه افتادند.
در راه به جماعتى رسیدند، وى بر آنها سلام کرد، مردم در حالى که سر جاى خود خشک شده بودند، جواب دادند: سلام بر امیر!سلام بر امیر!. مرد شامى با خود مى‏گفت مقصودشان کدام امیر است؟.
موقعى بر وحشتش افزوده شد که دید عده‏اى از آنها بسرعت به طرف شخص‏حامل بار رفتند تا بار را از او بگیرند و همه گفتند: امیر!مرحمت کنید!!
اینجا بود که مرد شامى فهمید او امیر مدائن «سلمان فارسى» است!ولى دیر شده بود و در برابر عمل انجام شده قرار گرفته بود و در حالى که جملات عذر خواهى و افسوس، بریده بریده از میان لبهایش بیرون مى‏جست، نزدیک آمد تا بار را از او بگیرد، ولى سلمان سر خود را به علامت نفى تکان داد و گفت:«نه، باید تا به منزلت برسانم»!.
روزى از سلمان سؤال کردند: چه چیز باعث نفرت شما از ریاست گردیده است؟.
جواب داد:«شیرینى دوران شیرخوارگى و تلخى جدا گشتن از پستانش»!
روزى یکى از دوستانش وارد خانه او شد، دید سلمان مشغول خمیر گیرى است، پرسید پس خادم کو؟.جواب داد:«او را دنبال کارى فرستادیم و نخواستیم دوباره به کار دیگرى واداریم».
اینکه مى‏گوئیم«خانه او»،باید کاملا توضیح دهیم که این خانه چه جور خانه‏اى بوده است؟
هنگامى که سلمان تصمیم به ساختن این کوخى گرفت که مازا آن را خانه مى‏نامیم، از بنا سؤال کرد:
چگونه خواهى ساخت؟.بنا که آدم فهمیده و تیزهوشى بود و با مقام زهد پارسائى سلمان آشنائى داشت، جواب داد:«نگران نباشید»این،خانه‏اى خواهد بود که هنگام گرما در سایه آن خواهى آرمید، و هنگام سرما در آن سکونت خواهى جست، هر گاه در آن سر پا بایستى سرت به سقف خواهد خورد،و هر گاه بخوابى پایت به دیوار»!!
سلمان گفت:«آرى به همین کیفیت بساز»!
در آن خانه از اسباب و لوازم زندگى دنیا چیزى نبود که سلمان لحظه‏اى بر آن دل ببندد و یا در اثر علاقه روحى آنرا عزیز بدارد، جز یک چیز که سلمان دلبستگى و علاقه فوق العاده‏اى به آن داشت و به همسرش امانت داده به وى توصیه کرده بود که آن را در جاى امن و دور از دسترس قرار دهد.
در بستر بیمارى و مرگ، و در بامداد روزى که مرغ روح از پیکرش جدا شد، همسرش را صدا زد و گفت:«آن امانت نهفته‏اى را که گفته بودم پنهان کنى بیار»همسرش رفت و آنرا آورد، سلمان گرفت، سرش را باز کرد، دیدند یک کیسه مشک است، سلمان آن را روز فتح «جلولاء» (5) به دست آورده و نگهدارى کرده بود تا در روز مرگش خود را با آن خوشبو سازد، لذا کاسه‏اى آب خواست، مشک را در آن پاشید و با دستش بهم زد و به همسرش گفت:
«این را به اطراف من بپاش زیرا مخلوقاتى نزد من مى‏آیند که غذا نمى‏خورند ولى بوى خوش را دوست مى‏دارند»!
وقتى که همسرش چنین کرد، گفت:در را ببند و در کنارى بنشین» زن به دستور وى عمل کرد. ..
بعد از چند لحظه بلند شد و به سراغ وى رفت، دید روح پاکش از این جهان و پیکر این جهانى جدا گشته است.آرى روح او با پر و بال شر و شوق پرواز کرد و در عالم بالا به روحهاى پاک در پیوست، آنجا وعده گاه او با محمد (ص) و یاران او، و گروهى ستوده از شهیدان و نیکان بود.
روزگارى دراز، سلمان از شوق سوزان دیدار یاران در تب و تاب بود، اکنون وقت آن رسیده است که از سرچشمه وصال سیراب گردد و سوز تشنگى را فرو نشاند.
پى‏نوشتها:

1ـاذ جاؤکم من فوقکم و من اسفل منکم و اذ زاغت الابصار و بلغت القلوب الحناجر و تظنون بالله الظنونا(احزاب:10)
2ـ«حره»عبارت از سرزمینى است که سنگهاى سیاه و آتش فشانى از دوره‏هاى ژئولوژى در آن پراکنده شده باشد و معادل آن در فارسى «سنگستان» است.اتفاقا موقعیت شهر مدینه عینا از این قرار است به این معنى که اطراف آنرا سنگهاى سیاه و پراکنده که از بقایاى ادوار گذشته زمین است فرا گرفته است.
3ـمکاتبه عبارت است از اینکه برده با صاحب خود قرارداد ببندد که: هر وقت قیمت خود را به صاحبش بپردازد، آزاد گردد و از آن پس آزادانه کار کند تا مبلغ مورد توافق را تأمین نماید و چون این قرارداد را مى‏نوشتند، مکاتبه نامیده شده است.
4ـاین حدیث که ـ با مختصر تصرف ـاز «سلمان فارسى» نقل گردید، خود او آن را براى «ابن عباس» حکایت کرده و ابن سعد، در کتاب« الطبقات الکبرى» ج 4 ط بیروت نقل نموده است.
5ـجلولاء از سلسله جنگهائى است که در دوره خلیفه دوم، میان قواى اسلام و سپاه پادشاه ساسانى در اطراف شهرى به همین نام (جلولاء)اتفاق افتاده است.

http://forum.hammihan.com/thread7943.html